لبش مي بوسم و در مي كشم مي
به آب زندگاني برده ام پي
نه رازش مي توانم گفت با كس
نه كس را مي توانم ديد با وي
لبش مي بوسد و خون مي خورد جام
رخش مي بيند و گل مي كند خوي
بده جام مي و از جم مكن ياد
كه مي داند كه جم كي بود كي كي
بزن بر پرده چنگ اي ماه مطرب
رگش بخراش تا بخوشم از وي
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه كن طي
چو چشمش، مست را مخمور مگذار
به ياد لعلش اي ساقي بده مي
حافظ
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:14  توسط مسعود عسکری
|

