به دلیل در خواست های مکرری که صورت اومده و گفتن بیوگرافی بزار نشستم بیو خودم رو تا پارسال نوشتم از پارسال به بعد باشه تو پست بعدی . اگر خوندید بگوید چه طور بود.
اینم بیوگرافی من از اون جایی که یادم میاد
به جون شما نباشه به جون داش ممد نمی خواستم بیام ولی دیگه دست من نبود !!!!!!
بعد از اینکه اومدم فهمیدم خوب شد اومدم آخه یه ایل منتظر من بودند از عمه و خاله و دایی و عمو گرفته تا رئیس جمهور آمریکا .
می دونید چرا ؟ چون می دونستن چه نابغه ای قرار زمین رو فتح کرده . 
یه چند ماهی که گذشت بلند شدم رفتم نون بگیرم که مامانم گفت از سر کوچه دو تا شیرم بگیر چون من هنوز باید فقط شیر می خوردم!!!
البته مادرم به من شیر می داد ولی من در روز 23 لیتر شیر می خوردم به همین خاطر تمام زنهای فامیل شیرشون تموم می شد و من مجبور بودم از شیر خانوم گاوه بخورم
همینطور گذشت تا بالاخره گذشت !!!!!!
یه چیزی تو مایه های 2 سالم بود بچه محلمون رو بخاطر اینکه کتاب فارسی شو نداده بود بخونم راهی بیمارستان کردم. بعدش هم رفته سر کوچه دو تا سیخ کباب برگ خریدم و خوردم!!!
راستشو بخواهید یه دوسال نمی دونم چه طور شده هر چی فکر کردم یادم نیومد. هیچ فیلم و عکسی هم از اون دو سال نبودیکی از دوستام می گفت: فکر کنم تو اون دوسال از طرف سازمان .C.I.A تو رو برده بودن برای تحقیقات.
بعد از تولد 4 سالگیم رفتم مخ بابام رو زدم که برام میکرو بخره می خواستم تو محله نفر اول باشم اون موقعه قیمت میکرو از حالا بیشتر بود ولی بابامه دیگه (الهی من فدای اون موهای جلوی سرش بشم)
وقتی میکرو خریدم از هر 20 تا مغازه یدونشون بازی میکرو داشت
یه بار سیم تلفن رو زدم پشت میکرو و وارد میکرو نت شدم نمی دونید دست اینترنت رو از پشت بسته بود اونجا چت می کردیم تازه وبکم هم داشتیم همون طوری که یادم میاد اولین هکر میکرو نت بودم. 
بعدش که مگادرایو(سگا ) اومد میکرو رو انداختم تو آتیش تا گرم بشیم . همون کار قبلی رو با این هم انجام دادم و شد مگدر نت اونجا هم هکر شدیم ولی یه بار داشتم پسر وزیر اطلاعات رو هک می کردم که گیر افتادم به همین خاطر دستگاهم رو جمع کردند 
پنج سالم شده بود باید می رفتم مهد ولی زیاد با مهد حال نمی کردم دو سه روز رفتم دیدم واقعاً چیز مزخرفی هستش از اونجا اومدم بیرون ولی مادرم دوباره منو برد اونجا باید تحمل می کردم ولی یه راه به مخ نابغم رسید رفتم زیر صندلی مربی نشستم ولی چون هیکلم خیلی بزرگ بود اذیت شدم تا مربی نشست رو صندلی بند کفشش رو به پایه های صندلی بستم و از زیر صندلی اومدم بیرون .خانوم مربی گفت او زیر چه کار می کردی منم برای اینکه کم نیارم گفتم موبایلم فقط اینجا خط می ده مربی ما هم که تا حالا اسم موبایل به گوشش نخورده بود تعجب کرد و گفت برو بشین ولی من سریع رفتم بیرون تا مربی اومد دنبال من با صورت رفت تو گلدون کنار اتاق
نمی دونید چه قدر خندیدم به خاطر این کار از اونجا انداختنم بیرون (دستشون درد نکنه)
دو باره از وسطای پنج سالگی تا اوایل هفت سالگی گمو گور شده ولی تنها چیزی که یادم میاد اینه که توی یه جای بودم که خیلی کشیده بود و سقف کوتاهی داشت همه آدما هم یه کپسول پشت کمرشون بود من هم داشتم از اونجا به بعد چیزی غیر از یه جایی که مثل یه توپ آبی با رنگ سفید که بعضی جاهاش بود و هی از ما دور می شد و یه نفر بود که می گفت فاصله 5میلون کیلومتر!!!!!! 
وقت مدرسه رفتن بود . بر عکس بقیه بچه ها که با مامانشون میان و کلی هم گریه می کنن
سرم انداختم زیر رو رفتم تو دفتر مدیر نشستم و یه چایی خوردم تا مراسم شروع بشه
. وسطای سال هم رفتم کلاس سوم تا با هاشون جدول ضرب کار کنم طفلکی ها هنوز نمی دونستند
2y6 -5x3+9*2x+14z3)5+ (3x-4 -2yx3)4=0) معادله درجه چندمه؟ شما می دونید؟
کلاس دوم هم رفتم یه مدرسه دیگه اونجا با بروبچ زیادی آشنا شدیم که با بعضی هاشون تا حال هم تو یه کلاس درس می خونیم.
کلاس سوم مبصر شدم ولی توطئه هایی بر علیه من رخ داد که با تمام مقاومت هایی که نشان دادم باز هم سمت خودم رو از دست دادم .

کلاس چهارم هم اتفاق خاصی رخ نداد
همینطور آروم آروم بزرگ شدم تا اینکه رسیدم به سن 15
از اون موقع بود که ای داد بیداد من شدم اون خرگوش تیز رو که فکر کرده از لاک پشت زده جلو نشستم آبمیوه خوردم ولی همشون با اون سرعت کمی که داشتند از من زدن جلو
تا ایجا باشه فعلا بقیش دفعه بعد.
امید وارم فقط تا آخرشو خونده باشید اگر هم خوابتون برده بگید مامانتون بیاد ببرتتون رو تختون بخوابید