تبليغاتX
دست نوشته های پاره شده

دست نوشته های پاره شده

سیاسی ، اجتماعی ، انتقادی

من مسعود عسکری 16 ساله هستم

من معمولا" داستان می نویسم.  گاهی هم طنز را برای کار خودم بر می گزینم.
طنز های من سیاسی است. به خاطر همین کمتر در جایی به نمایش می گذارم
تا آنکه یک وبلاگ زدم تا دیگران هم با کار های من آشنا شوند
شما هم می توانیدبا خواندن و نظر دادن در باره این مطالببه بهبودی این وبلاگ کمک کنید

                                                                                   نویسنده بی قلم
                                                                                                          مسعود عسکری

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:11  توسط مسعود عسکری  | 

جون من یک شمع روشن کنید دارم از تاریکی سکته می کنم

مانده ام در تاریکی سکوتی که چشمانتان برایم به هدیه گذاشته
شمع های وجودم آب شده و به تکه شمعی محتاج تا تاریکی شب را با آن روشن سازم این جا همیشه شب است و من به شمع های شما محتاج

اگر شمع ندارید چراغ نفتی، فانوس ، فندک، چراغ قوه هم قبول می کنیم فقط نور بده تا این جا روشن بشه تا حداقل مظالب را چشم بسته تایپ نکنم

آااااا خ سرم !  دوباره خوردم به میله های قفس                      زود باشید منتظرم

اون داستان پایین صفحه را هم بخوانید به مسابقات کشوری راه پیدا کرده نظر هم بدید

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 8:34  توسط مسعود عسکری  | 

واقعا چقدر زشت است که با چشمان پف کرده از خانه بیرون برویم. در مدرسه یا سر کار جواب سلام دیگران را هم ندهیم چه برسد به این که به آنها سلام کنیم
چشمها را باید شست           
                               جور دیگر باید دید

ما ایرانیان باید نمونه یک فرد اجتماعی باشیم. ما که دارای تمدنی به این وسعت هستیم باید به دیگران یاد بدهیم که چگونه در جامعه و اجتماع ظاهر شوند. نه اینکه ما از آنها تقلید کنیم.

ما باید آداب زندگی اجتماعی را یاد بگیریم و به بچه های خود بیاموزیم.تا آنها بتوانندسالم زندگی کنند
سال به سال که از سن بعضی از ما می گذرد به جای آنکه تجربه های بر گرفته از زندگی را به کار ببندیم
رو به بی فرهنگی می رویم و خود را در این دریای متلاطم غرب زده گم می کنیم و نمی دانیم ما کسانی هستیم که در سر زمینمان افرادی بزرگ پای به جهان گذاشته اندکسانی همچون:
سعدی ، حافظ ، فارابی، رازی،خوارزمی ،خیام،عطار، دکتر حسابی و...
ما باید قدر خود را بدانیم و برای فردایی بهتر بکوشیم تا دوباره اصالت خود را از دست متجاوزان بستانیم

با شرکت در انتخابات و انتخاب بهترین نامزد برای به عهده گرفتن این وظیفه خطیر می توانیم دو باره مشت محکمی بر دهان کسانی بزنیم که آرزوی نابودی این مملکت و مردم را دارند

ما باید به هوش باشیم و اسیر اغفال یک دسته آدم غیر اجتماعی  که دائما در حال آشوب درست کردن در جامعه هستند نشویم .ما باید از این گونه انسان ها دوری بجویم و به فکر سر بلندی ایران باشیم

وعده ی دیدار ۲۷ خرداد پای صندوق های رای

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 2:59  توسط مسعود عسکری  | 

من دیگر تنها نیستم
زیرا فهمیدم که
با خودم باشم تا تنهایی تو را
 جبران کنم
و هر روز رو به آینه
خودم را به نظاره بنشینم
تا شاید در اشک هایم تو را ببینم .
شاید با گریه کردنم
تنها تصویر تو از چشمهایم
بیرون آید
من آن را می گیرم
و به تو نگاه می کنم
تو را میبینم که
چه قدر برای من
آرامش آور بودی
با تو بودن را دیگر به یاد نمی آورم
زیرا تنها یادگاریت را
از چشمانم بیرون کشیدم
وای که چه قدر سوز آور بود
دیگر نمی خواهم و
نمی توانم تو را
به باد بیاورم
چون دیگر به نبودنت عادت
کرده ام
می خواهم برم تا
برای همیشه از
یادم بری تا
دیگر غصه ی از دست دادنت
را نخورم
امید در دل من
دیگر زنده نمی شود
چون بی تو امیدی نیست.

باشد که مایه ی عذاب من نشوی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 1:39  توسط مسعود عسکری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 20:46  توسط مسعود عسکری  | 

یکی می گفت:«اگر نظر بدهید هیچ اتفاقی غیر از شادی دل من نمی افتد.»

نمی دانم شاید راست می گفت ولی چه حیف شد که کسی قدر سخنان او را ندانست و او را به دست دیوی همچون بی کسی گذاشتند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 6:3  توسط مسعود عسکری  | 

تو yahoo messenger بودم که تو بهم pm دادی.

یه روز تو با من چت کردی فرداش بهم هکر دادی.

بگو برات من چی  بودم یه  ID اجاره ای ؟

کهنه شدم رفتی حالا دنبال room تازه ای؟

رفتی و pm دادی از هک کردن تو ملالی نیست.

رفتی با یکی دیگه چت کردی هیچ خیالی  نیست.

یه روزم نوبت من میشه به تو pm بدم

ببینی هکت کردم ، تو لیست اصلا Addی نیست.   

                                                       تو لیست اصلا Addی نیست

پشت ID رو داغ میکنم تا به هیچ کس pm ندم

به هر کی pm بدم  خیالی نیست لااقل به تو دیگه جواب ندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 2:48  توسط مسعود عسکری  | 

شاید این لحظه ها که می روند گذر ثانیه های با تو بودنم باشد. وشاید این آخرین باری باشد که لبخند را روی لبانت به نظاره می نشینم. نمی دانم شاید هم آخرین باری باشد که نگاه معصومت را درحافظه ام می سپارم.

بی تو بودن برایم نبودن است، اما باید نبود تا قدر بودن را دانست. میروم اما یاد روز های با تو بودن همیشه در قلب من است.از تو دور میشوم در حای که اشک از گونه هایم به زیر پایم می افتد و در غم نبودنت زمین را شستشو میدهم تا تو دوباره پیشم باز گردی .

خدانگدار ای عزیز ترین و بهترین یاران. تو را به خدا و دلم را به تو می سپارم.باشد که از این امانت پاسداری کنی و به کسی اجازه دیدنش را ندهی .

خدا حافظ ای تمام هستی من بی تو پوچم اما پوچی برای تکامل لازم است. می خواهم باشم و تکامل را وسیله ای برای به تو رسیدن قرار دهم . به امید روزی که به توانم بر دوریت صبر پیشه کنم و عطشم را برای با تو بودن دو چندان سازم بیش از پیش تشنه ی دیدارت گردم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 22:11  توسط مسعود عسکری  | 

۳ ساعتی می گذشت که شیفت ماه شروع شده بود، اما هنوز هوا گرمی خود را داشت.بعضی از مغازه ها باز بودند. بعضی درحال کشیدن کرکره فروشگاههای خود بودند.  بازی نور ویترین یک مغازه اسباب بازی فروشی بسیار من وپسر خاله ام

پیام را مجذوب خود کرده بود. با آن همه وسایل زیبا واقعا" دیدنی بود. کمی آنطرف تر از آن محل چند پسر در حال گفتگو بودند و گاهی خنده ای می کردند دو پسر که حدود 18-19 سال داشتند در حال صحبت کردن با تلفن بودند.

 ما هم قدم زنان از جلوی بستنی فروشی رد می شدیم که به ناگاه پیام گفت:«بهتر نیست بستنی بخوریم تا کمی  سر حال بیاییم».من هم که از پیشنهادش خوشم آمده بود دست تو جیبم کردم که ببینم اصلا"پولی باقی مانده یا نه.خوشبختانه مقداری پول باقی مانده بود وقتی ما داخل بستنی فروشی شدیم پیام به سوی میزی رفت و من هم رفتم که سفارش بدهم نظری به لیست کردم و بستنی خودم را انتخاب کردم،و به پیام گفتم:«تو چی میخوری .»گفت:«هر چی تو می خوری». من هم دو تا فالوده بستنی سفارش دادم و منتظر ماندم تا خاضر شود چند لحظه بیشتر طول نکشید. آنها را گرفتم و به طرف میز رفتم ولی ناگهان بند کفشم زیر پایم گیر کرد و با صورت افتادم روی یک از بستنی ها تمام صورتم یخ کرده بود وقتی از روی زمین بلند شدم ناگهان سکوت خوف انگیز همه جا را احاطه کرد و بعد از چند لحظه ی کوتاه سالن غرق در خنده شد. بله می شد حدس زد ؛تمام صورتم پر از رشته های فالوده شده بود. بعد رفتم صورتم را شستم. وقتی آمدم بند کفشم را محکم کردم، و بستنی دیگری طلب کردم. سر میز که نشستم قیافه ناراضی پسر خاله ام را دیدم که بستنی اش ذوب شده بود. مجبور شدم که آن را خودم به خورم و بستنی سالم را به او بدهم. با هزار اصرار بستنی را گرفت و با هم شروع به خوردن کردیم.

بعد از اتمام بستنی خوران پول بستنی را حساب کردیم و آمدیم بیرون که یکباره صاحب مغازه گفت:«صبر کنید،صبر کنید» ما جا خوردیم که چه اتفاقی افتاده است.آن مرد گفت:«کیف پولتان را روی میز جا گذاشتید.» من یک نفس راحت کشیدم وبرگشتم کیف را برداشتم و از آنها تشکر کردم. در راه با بازگویی ماجراهای بستنی خوران کلی به خودم خندیدم.

نگاهم به ساعت روی دیوار فروشگاهی افتاد که زمان 00:20 دقیقه را نشان میداد. خیلی دیر شده بود به همین خاطر تمام راه را دویدیم. وقتی به خانه رسیدیم دیگر نفسمان بالا نمی آمد. پیام دستش را به طرف زنگ برد. گفتم:«نزن ممکن است خواب باشند من کلید دارم بی سر و صدا وارد می شویم.» بعد کلید را داخل قفل در کردم ولی در باز نشد فهمیدم که پشت در بسته است. آن موقع از شب در کوچه غیر از ما وچند گربه چیز دیگری نبود.ما هم تا حدود 1 ساعت بست پشت در نشستیم و حرف زدیم که ناگهان خوابمان نبرد. همینطور که گرم حرف زدن بودیم، در باز شد و پیام که به در تکیه داده بود افتاد داخل خانه جلوی پای پدرم. یکدفعه از جا بلند شد. از ترس زبان مان بند آمده بود. من گفتم:« سَ سَ سَ  سلام » اما پیام اصلا" جرات حرف زدن نداشت. آخه ما تا به حال تا این وقت شب از خانه بیرون نبودیم واقعا" ترسیده بودیم ولی پدرم تنها یک کلمه به ما گفت:«یکی طلبتنون» ماهم که ازگفتن این حرف شکه شده بودیم تاچند لحظه بعدازاینکه پدرم رفت، بیرون ایستادیم و بعد داخل شدیم . اما از همه عجیب تر اینکه همه بیدار  و در اتاق آخر زیر حیاط مشغول گفتگوو تماشای فیلم بودند. ما هم داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم.(من هنوز یک برآمدگی روی سرم حس می کنم.) هیچ کسی به ما حرفی نزد نه دعوایی، نه کنایه ای، هیچی! به پیام گفتم:« زهی خیال باطل، ما رو باش که از ترس اینکه مبادا خواب باشن این همه وقت پشت در بودیم. حالا هم که اومدیم عوض داد و بی داد می گن بیا تخمه بخور از اولش تقصیر تو بود. تو گفتی که منتظر باشیم.» پیام که چشم هایش داشت از حدقه بیرون میزد با لحنی تند گفت:«اِ اِ اِ کی بود که می گفت زنگ نزن من کلید دارم؟ بگو دیگه!»من هم دیگه کم آوردم.

  چون هر دویمان خیلی دویده بودیم از شدت خستگی روی کاناپه دراز کشیدیم. ولی نمی دانم چی شد صبح که از خواب بیدار شده بودیم من اینطرف خانه و پیام آنطرف خانه بود بعد از این که دست و صورتمان راشستیم. خواستیم که صبحانه بخوریم. ولی جز چند تکه نان خشک چیز دیگری پیدا نکردیم. خیلی دیر از خواب برخاسته بودیم و قبل از ما تمام صبحانه درو شده بود. پیام هم رفت سر کوچه و چند تا کلوچه و شیر غیر یارانه ای گرفت و آورد و خوردیم .

بعد از مراسم صبحانه خوران نوبت گل کوچیک زنان شد.قبل از بازی کمی نرمش کردیم که مبادا صدمه ای بمان وارد شود.در حین بازی چند تا از بچه های محل آمدند و دستی به بازی ما زدند و حسابی حال کردیم . من 2 گل زدم ولی وقتی که دروازه بان شدم 7 گل خوردم.با این حساب تیم ما 11بر 14 شکست خورد! بعد از بازی رفتم که دوش بگیرم اما پدرم گفت:«آبگرمکن خراب است وچون روز تعطیل تعمیر کار به سختی پیدا می شود پس بی خیال دوش و حمام بشو.» ولی من قبول نکردم و گفتم :«با آب سرد دوش می گیرم تا نشاط پیدا کنم.» پدرم هم گفت:«خود دانی». در حمام از شدت سردی آب، دندان هایم به هم می خورد و شبیه چند نوت موسیقی که در هم ، زده شده باشند می نمود . گاهی ریتم خاصی می گرفت . گاهی هم…! بالآخره به هر زحمتی که بود بیرون آمدم .ولی با یک مهمان ناخوانده یعنی سرما خوردگی ، وسط تابستان.

عطسه های پیاپی ، آبریزش بینی، گریپ و هزار درد و بدبختی دیگر.همه ی این ها به کنار، خوردن سیب پخته ، بخور با هزار جور برگ و داروی گیاهی و شیمیایی را نمی شود تحمل کرد. اما باز از همه ی این ها گذشته مسابقات شنا را بگو که تا 3 روز دیگه بر گزار می شود و اگر به آن نرسم یک سال تمرین به باد می رود . برای مسابقات هم که شده باید تمام قرص و آمپول ها را تحمل می کردم. صبح قبل از غذا 2 تا بعد از غذا 1 قرص ، ظهر ساعت 1:00 بخور برگ اکالیپتوس، ساعت 1:30 پنی سیلین(وای که چه قدر درد داشت.)! عصر هم به جای عصرانه به آدم سیب پخته می دهند.

می گم:«حداقل یک آب آناناسی، چیزی بدید می گویند :«نه، مانند رژیم باید عمل کرد.»

آخر یکی نیست که بگه:« آبت نبود، نونت نبود دوش آب سردت چی بود . البته چند دقیقه بعد پیام از راه رسید و همین کلمات را مو به مو تکرار کرد. می خواستم بگیرم دونه به دونه ابرو هاش را بکنم . ولی گفتم :« تو چه جوری از شر بوی عرق خلاص شدی» گفت:« با عطر فعلا"درستش کردم » بعد از این حرف زدم توی سرم که چرا به ذهن من نرسید. دو روز به همین صورت گذشت. حالم کمی رو به بهبودی بود . روز سوم که بعد از ظهر همان روز باید برای مسابقات به اردو می رفتیم،تلفن زنگ زد و  مادرم گوشی را برداشت و پس از چند ثانیه پیام را صدا کرد که گوشی را بگیرد. او همینطور که در حال صحبت بود لبخندی می زد . بعد اتمام مکا لمه ، یک هورای بلند کشید و گفت:«مژده بده، مژده بده زود باش مژده »من هم یک مژدگانی به او دادم و گفتم :«بگو جونم به لبم رسید .»  پیام گفت:«مسابقه به عقب افتاده ، چون دو تا از تیم های اصلی برای مسابقات کشوری رفتند، مسابقه افتاده نیمه دوم شهریور من هم از روی هیجان از جایم بلند شدم و چنان هورایی کشیدم که تمام میکروب های بدنم از بین رفتند (ای کاش زود تر هورا می کشیدم تا مجبور نشوم این همه سیب پخته بخورم .)

سر از پا نمی شناختیم. بچه خاله ام را که دو سال بیشتر نداشت دور اطاق چرخاندم تا به حال به این اندازه خوشحال نشده بودم. در حالی که بالا و پایین می پریدم ناگهان چند عطسه ی نا بجا خوشیمان را ضایع کرد . ولی  به هر حال از این که میتوانم با صحت و سلامتی کامل به مسابقات بروم خوشحال بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 21:25  توسط مسعود عسکری  |